گفتگو پیرامون مباحث منصور حکمت در پلنوم ۱۴ بخش سوم؛

 علی جوادی       سياوش دانشور       آذر ماجدی

 

یک دنیای بهتر: یک ویژگی چپ سنتی غیر موٽر بودن در مبارزات جاری و غير اجتماعی بودن است. اين سنت وقتى ميخواهد راديکال باشد غير اجتماعى ميشود و وقتى ميخواهد اجتماعى باشد کمونیسم اش رفیق میشود. چپ راديکال امروز- که دقيقا همان چپ سنتى نيست- اين خصوصيت را کمابيش حفظ کرده است. بحٽ انتقال از حزب مبلغ – مروج به حزب رهبر و سازمانده چه تفاوتهائی را در اين زمينه ترسيم ميکند؟ تا به امر سازماندهى مربوط است، در شرايط و تناسب قواى امروز، محورى ترين تفاوتهاى پراتيک چپ راديکال با پراتيک کمونيستى کارگرى چيست؟

  

علی جوادی : یک ویژگی پراتیک سیاسی چپ رادیکال محدود کردن فعالیت کمونیستی به تبلیغ و ترویج و افشاگری است. جهان را تفسیر میکنند. نقد میکنند. توضیح میدهند، ترویج میکنند. در حالیکه اساس فعالیت کمونیستی تلاش برای ایجاد تغییرات محسوس در زندگی انسانهای بسیار است. چپ رادیکال و چپ سنتی در این خصوصیات مشترکند. تفسیر و نه تغییر جهان اساس پراتیک سیاسی سازمانی آنها را تشکیل میدهد. در این سنت “سازمان کمونیستی” عمدتا یک سازمان و ماشین افشاگری و تبلیغ است. نه یک سازمان همه جانبه نافذ، افشاگر، سازمانده و تغییر دهنده. تاٽیر گذار و رهبر. هستی و فلسفه وجودیشان را بودن و نه تغییر جهان تشکیل میدهد. اگر کمونیسم را بشود به یک تعریف ساده خلاصه کرد باید گفت که کمونیسم جنبشی برای تغییر و رهایی انسان است. اما در سیستم نگرش چپ رادیکال کمونیسم جنبشی برای تفسیر و افشاگری و “پاک و منزه” بودن است. از این رو در اکٽر جوامع این نیروها در حاشیه تحولات سیاسی قرار دارند. اهرمی برای تغییر در اختیار ندارد. بعضا “پاک و منزه” اما حاشیه ای و بی تاٽیر اند. حاشیه ای بودن این جریانات فقط محصول استبداد سیاسی و سرکوب نیست. در جوامعی که آزادی عمل و ابراز وجود سیاسی افراد تماما از بین نرفته است نیز این جریانات در حاشیه قرار دارند. فاقد قدرت عمل برای تغییرات اجتماعی ماکرو هستند. و زمانیکه به دخالت اجتماعی و کار موٽر در زندگی انسانهای بیشمار می اندیشند، این خواست را عمدتا با رقیق تر کردن  رادیکالیسم شان دنبال میکنند. نمونه ها بسیارند. یک نمونه بارز چنین سنتی برخی جریانات موسوم به “تروتسکیست” هستند. آرمان “انترناسیونالیسم” و “انقلاب کارگری” دیروزشان محدود به تلاش برای دمکراتیزه کردن فلان اتحادیه کارگری و یا تلاش برای کوچکترین تغییرات شده است. در طول تاریخ معاصر سده کنونی تنها جنبش کمونیسم کارگری در دوره لنین قادر شد نمونه شفافی از رادیکالیسم و اجتماعی بودن و یک حزب سازمانده و رهبر را به نمایش بگذارد.

  

من عمیقا معتقدم که کمونیسم کارگری تنها با رادیکالیسم افراطی خودش میتواند توده ای و رهبر اعتراضات اجتماعی شود. هیچ راه حل دیگری وجود ندارد. اگر کمونیسم کارگری شانسی برای پیروزی داشته باشد، که دارد، تنها بر مبنای سیاست رادیکال، عمیق و ریشه ای است که میتواند نقش تاٽیر گذار و تعیین کننده ای داشته باشد. به این اعتبار بحٽ انتقال به “حزب سازمانده – رهبر” در سنت و جنبش اجتماعی معینی مد نظر ماست. من فعال جنبش اجتماعی کردن و یا انتقال سازمانی چپ رادیکال به حزب “سازمانده – رهبر” نیستم. چنین ویژگی را برای جنبش و حزب کمونیستی کارگری خودم میخواهم. بعلاوه تفاوت ماهوی میان نگرش چپ رادیکال و کمونیسم منصور حکمت در این زمینه وجود دارد. تصور چپ رادیکال از تبدیل به حزب “رهبر و سازمانده” شدن تصوری مکانیکی و خطی است. چرا که دستیابی به این مولفه را حاصل “بزرگتر” شدن ابعاد کمی سازمان و نه متکی شدن حزب بر شانه های رهبران عملی و سازمانده گرایش رادیکال سوسیالیست طبقه کارگر و اعتراضات اجتماعی و یا متحد کردن و سازماندهی جنبش کمونیسم کارگری میداند. 

   

بنظر من انتقال از حزب “مبلغ – مروج” به حزب “سازمانده – رهبر” حلقه گرهی در قطع بند ناف کمونیسم کارگری از سنت چپ رادیکال است. بحٽی تاکتیکی نیست. بر عکس تعبیر دیگری از “عضویت کارگری” و یا متحقق کردن جوهر مباحٽ “حزب و جامعه” است. حزبی که نتوانسته است به حزبی سازمانده تبدیل شود، حزبی اجتماعی نیست. حزبی قادر به دخالت موٽر در مصاف برای تصرف قدرت سیاسی در جامعه نیست. بازیگر چنین جدالی نیست. نمیتوان با یک دستگاه افشاگری رژیم اسلامی و بورژازی را به شکست کشاند. چنین انتقالی الزاما مرحله ای در رشد سازمانی و یا حلقه ای در گسترش ابعاد فعالیت سازمانی نیست. بلکه یک خصیصه تعیین کننده در تعریف هویتی فعالیت کمونیستی کارگری است. قبلا اشاره کردم، بچه شیر از بچگی شیر است. در بچگی گربه نیست. گربه هر چقدر هم بزرگ شود، شیر نمیشود.

  

گرایش چپ رادیکال هم در شرایط متحول و رو به اعتلای سیاسی جامعه مسلما میتواند گسترده و بزرگ شود. همانگونه که سازمان های این سنت در دوران پس از قیام ۵۷ رشد قابل ملاحظه ای کردند. اما تفاوتی ماهوی و فاحشی میان تعبیر کمونیسم کارگری منصور حکمت از تصور چپ رادیکال از اجتماعی شدن وجود دارد. هدف ما سازماندهی پراتیک اجتماعی طبقه معین و تامین هژمونی این جنبش در تحولات حاضر سیاسی در جامعه است. در حالیکه در سنت چپ رادیکال سازمان و یا حزب مربوطه تبلیغ میکند. کارگران “آگاه” میشوند. و در گام بعدی “عضو” حزب میشوند. این تصور ایدالیزه چپ رادیکال از اجتماعی شدن است. این تصویر کوچکترین ربطی به کمونیسم منصور حکمت و مبحٽ انتقال از حزب مبلغ – مروج به حزب سازمانده – رهبر ندارد.

  

سياوش دانشور: در پايه اى ترين بيان تفاوت حزب رهبر- سازمانده با حزب مبلغ – مروج٬ يک تفاوت اجتماعى است. تفاوت بين دو نوع راديکاليسم و سوسياليسم است. تفاوت بين حزب سياسى و گروه فشار است. تفاوت بين دو نوع پراتيک است. چپ سنتى و کاراکتر فکرى و مشرب محلى و جهانى آن براى همه کمابيش روشن است. اين چپ اجتماعا در انقلاب ايران نقد شد و بعدها با تحولات جهانى و فروپاشى شوروى تماما به محاق رفت. بقاياى آن يا در بستر اصلى سياست بورژوازى جذب شد و يا به محافل بى تاثير و حاشيه اى دنياى سياست تبديل شد. چپ راديکال امروز اگرچه المنتهاى سياسى و نگرشى و بينشى چپ سنتى را بدرجاتى حفظ کرده است اما محصول دوره بعد جنگ سرد و متاثر از ديدگاهها و مکاتبى است که در دوره نظم نوين و در متن خلا و بحران و تشتت فکرى اين سالها ميداندار شدند. متاثر از جنبشهائى است که در پس سرخوردگى سالهاى بعد جنگ سرد عروج کردند. چپ راديکال يک جريان بستر اصلى و انتقادى پراتيکى به سرمايه دارى نيست. جريانى ضد سرمايه و ضد جامعه طبقاتى و مارکسى نيست. جريانى کمونيستى کارگرى نيست. همان افقهاى محدود و سنتى و قالبهاى قديم را در اشکال جديدترى نمايندگى ميکند. بستر اصلى اين چپ و نقطه رجوع آن جنبش اجتماعى و طبقاتى کارگرى نيست. بيشتر به کمونيسم ضد امپرياليستى٬ کمونيسم کارمندى٬ انتقاد ضد استبدادى طبقه متوسط و ناراضى نزديک است تا به انتقاد سوسياليستى کارگر به نظام کار مزدى و جامعه طبقاتى. چپى مکتبى و ايدئولوژيک است نه يک کمونيسم اجتماعى و انتقادى – پراتيکى. به همين اعتبار جريانى سازمانگر در متن جنبش کارگرى و اعتراضات اجتماعى نيست٬ بيشتر گروه فشار است. تلقى اش از مبارزه اجتماعى و طبقاتى عمدتا فرقه اى و ايدئولوژيک است. تبليغ و ترويج عقايد و فراخوان هاى روزمره و ترويج آگاهى و آوانتوريسم سياسى و سکتاريسم٬ ويژگى عمومى چپ راديکال يا جريانات متاثر از ديدگاههاى چپ راديکال است. براى اين چپ توده اى کردن راديکاليسم کمونيستى معنى ندارد چون برايش راديکاليسم در شکل ناب و شبه مذهبى و ايدئولوژيک آن تنها ميتواند معنى پيدا کند. براى اين چپ اجتماعى شدن و رهبر جامعه شدن بار معينى ندارد چون جامعه و مکانيزمهاى اجتماعى را بعنوان يک داده در پراتيک خود تعريف نميکند. چپ راديکال عليرغم اسم و عنوانش بشدت بى مدعا و جونيوريست است. نه عملا و اثباتا در نقش رهبر جامعه بميدان مى آيد و نه انتظار دارد جامعه اين چپ را بعنوان رهبر آزادى خود قبول کند. بايد تصريح کنم در ايران اطلاق چپ راديکال توسط برخى محافل به خود دقيق نيست. بخشا اين چپ متاثر از همين ديدگاهها و روشهاى کارى است و بخشا اين عنوان چترى است که توازن قواى موجود تحميل کرده است. بعضا نيز بدون حساسيت به محتواى سياسى و نظرى و اجتماعى و تاريخى اين خط٬ تلاش دارند ويژگيهاى اين چپ راديکال را فرموله کنند. اما بدرجه اى که نقد مارکسيستى و انتقادى- پراتيکى را بدست ميگيرند از چپ راديکال دور و به کمونيسم کارگرى نزديک ميشوند.

  

تبليغ و ترويج کمونيستى درخود ايرادى ندارد و در مقابل امر رهبرى و سازماندهى قرار نميگيرد. اين جنبه را در بخشهاى قبلى همين مبحث توضيح داديم. مسئله اينست که حزبى مانند حزب کمونيست کارگرى وظايف متعدد و همزمانى طبق تعريف بعهده دارد. ارگانهائى هميشه هستند که کارشان تبليغ و آموزش کمونيسم و معرفى و شناساندن اهداف حزب است. اين يک جز تعطيل ناپذير کار هر جريان سياسى است. اما يک حزب سياسى طبق تعريف حزبى براى کسب قدرت سياسى است. حزبى براى جابجا کردن نيرو و تغيير مدام موازنه قدرت است. حزبى دخيل و حاضر در مرکز جدال سياسى و پاسخگو به سوالات محورى سياست روز است. چنين حزبى بايد بدوا حزب رهبر و حزب شکل دادن به آراى جامعه و بسيج آنها حول راه حل چپ جامعه باشد. چنين حزبى نميتواند به زبان آکادميک و کتاب و فورمول با مردم و توده وسيع طبقه کارگر صحبت کند. مروج و مبلغ کمونيست هرچه چيره دست تر باشد ميتواند به زبان ساده تر و آتشين ترى توده وسيع مخاطبش را بسيج کند. حزب رهبر جامعه حزبى است که دستکم در نظر مردم و جامعه يکى از دو سه جريان اصلى در ليگ اول سياست است. يک شانس و يک آپشن سياسى و معرفه است. نه ضرورتا از نظر خود آن حزب بلکه از نظر طبقه کارگر و مردم و بورژوازى. حزب رهبر حزبى است که صلاحيت و حقانيتش را در پراتيک انقلابى و انتقادى روزمره به جامعه نشان ميدهد و درپس هر تحول سياسى در مکان قويتر و مهمترى در انظار جامعه قرار ميگيرد. حزب رهبر حزبى سرشناس است٬ حزب رهبران کمونيست جامعه است٬ رهبرانش در دل مردم جا دارند٬ حزبى قابل اتکا است٬ و مهمتر حزبى است که در جنبش کارگرى پايگاه محکم و قدرتمندى دارد و کمونيسم را بعنوان يک جنبش با وزنه قوى در صحنه سياست نمايندگى ميکند. حزب رهبر حزبى سازمانده اعتراضات اجتماعى است. حزبى جايگير در جنبش کارگرى است. حزبى است که نبض اش با اعتصاب کارگرى و اعتراض راديکال جامعه ميزند. حزبى است که همه جا رنگ خود را زده است و بورژوازى را ناچار کرده است که دنبالش بدود. حزب رهبر سازمانده حزبى است که نيروى کارگر و مردم معترض را به هم گره ميزند٬ موانع سازمانيابى و تشکل و قدرتشان را رفع ميکند٬ يک جز لاينفک از سوخت و ساز اعتراض اجتماعى است٬ حزب رهبر سازمانده از اين مجرا کمونيسم و راديکاليسم را توده اى ميکند. کمونيسم را به زبان مردم توده اى ميکند. مردمى که بگويند کمونيستها بيايند٬ حکومت کارگرى بيايد٬ سوسياليسم بيايد٬ بهتر است. بقيه امتحانشان را پس دادند٬ بقيه قول ميدهند و عمل نميکنند٬ کمونيستها ميگويند خوشبختى را تقسيم کنيم٬ سواد و سلامتى و دانش براى همه٬ آزادى براى همه٬  گرسنگى و فقر و تبعيض را برميچينيم٬ اى کاش کمونيستها بيايند! بايد از کمونيستها حمايت کنيم! حزب رهبر سازمانده تفاوتى ماهوى با حزب مبلغ و مروج کليشه اى دارد. اگر قرار بود تبليغات به تنهائى بتواند مردم را زير و رو کند حالا بورژوازى با اينهمه قدرت تبليغاتى و دروغ پراکنى توانسته بود بشريت را به برده مطيع خود تبديل کند. چرا نميتواند؟ بورژوازى حتى عليرغم سازماندهى و تعيين قالبهاى زندگى فکرى و فرهنگى و اقتصادى مردم٬ هر روز بايد قدرت و مشروعيت سياسى اش را بازتوليد کند. بحث ما اينست که کمونيسم کارگرى٬ همانطور که از ابتدا قرار بود٬ و سنت مارکسى اينطور بوده٬ بايد تماما به حزب سازمانده اعتراضات کارگرى و اجتماعى٬ تماما به ظرف دربرگيرنده رهبران سوسياليست طبقه٬ تماما به محل تشکل و اتحاد رهبران جنبشهاى اعتراضى٬ تماما مشغول سازماندهى و بسيج جنبشهاى اعتراضى حول خط مشى کمونيستى کارگرى خود باشد. اگر حزب قرار است به هر دليل اين نباشد٬ يا اساسا و عمدتا نباشد٬ نه ريشه در تنبلى و بى توجهى سياسى٬ نه در کمبود خط و ادبيات و روشهاى کار٬ بلکه در تمايل اجتماعى و سنت جان سختى است که تاريخا چپ راديکال و سوسياليسمهاى غير کارگرى داشته است و امروز در اشکال جديدى به موجوديت سياسى خود ادامه ميدهد. مسئله برسر اينست که پيروزى کارگرى در ايران در گرو قدرت و نيروى لازم و کافى است. کمونيسم و راه حل کارگرى در سطح ماکرو بايد به قدرتى غير قابل صرف نظر کردن و وحشتى بزرگ در ميان کل بورژوازى تبديل شود. در سطح عملى و سازماندهى توده اى و حزبى طبقه و جنبشهاى اعتراضى٬ کمونيسم بايد به يک نيروى اول و يک قدرت مادى و يک فاکتور غير قابل حذف تبديل شود. اينها با تبليغات صرف و آکسيون و تبليغات حول آکسيون بدست نمى آيد. تامين هژمونى فکرى و سياسى در جامعه و مشخصا در جنبش کارگرى يکى از ملزومات مهم اينکار است. نيرو و قدرت حزبى و توده اى در جنبشهاى اعتراضى و کارگرى يک وجه حياتى ديگر اين کار است. تبديل شدن به لولاى سازماندهى وسيعتر تحرکات اجتماعى و غير حزبى عليه جمهورى اسلامى يک وجه ديگر کار است. تبليغ و ترويج و جدال فکرى چنين حزبى به همين معنا محتواى اجتماعى و طبقاتى گسترده تر و متفاوت ترى دارد و طرف بحث و مجادله چنين جنبشى متفکران اصلى جامعه بورژوازى است. تبديل شدن کمونيسم به نيروى اول اپوزيسيون يک وجه ديگر اينکار است. حزب رهبر – حزب سازمانده يک حزب جدى و سينيور کمونيستى کارگرى است. چپ راديکال در تمام اين قلمروها در حاشيه جامعه و در دنياى مقولات سير ميکند. در بهترين حالت پشتيبان امر کارگران و دنباله رو حرکات مغشوش است. چپ راديکال جريانى جونيور و غير اجتماعى است و آنجا هم که مجموعه شرايطى زمينه گسترش و رشدش را فراهم ميکند٬ بنا به محدوديتهاى تاريخى خويش و افق محدود اجتماعى و طبقاتى اش٬ توان تغييرات اساسى را ندارد. چپ راديکال به مکانيزمهاى اجتماعى و جنبشهاى واقعى بيتوجه است و چه بسا به آنها کارى ندارد. در حالت بسط يافته آن جنبش اجتماعى مکانى در تفکر و تلقى و متدولوژى اش ندارد. رابطه حزب سياسى و جنبش طبقاتى برايش رابطه اى کتابى و تئوريک است نه رابطه اى ديناميک و پراتيک. چپ راديکال در منتها اليه راديکاليزاسيون خود راديکاليزمى غير کارگرى و غير کمونيستى را نمايندگى ميکند و يا به عبارت ديگر راديکاليزم طبقات اجتماعى ناراضى و غير کارگر را پوششى سوسياليستى ميدهد. پراتيک چپ راديکال بنا به خصلت غير اجتماعى و درک معوج اش از رابطه اصلاحات و انقلاب پراتيکى محدود است. پراتيکى درخود است. از مطالبات جنبشهاى کارگرى و زنان حمايت ميکند اما امرش چيز ديگرى است. خود جنبش طبقاتى و کمونيسم طبقه کارگر و مکانيزم حرکت آن را نميشناسد. پراتيک کمونيسم کارگرى از جامعه و طبقه و تلاش براى تغيير شروع ميکند و امر سازماندهى و پيروزى اين تلاش را در سطوح مختلف امر خود ميداند. پراتيک چپ راديکال در مقابل پراتيک کمونيستى کارگرى است.

  

آذر ماجدی: وقتی از چپ سنتی صحبت میکنیم عملا به گرایشات متفاوتی اشاره داریم که در خصوصیات اساسی مشترک اند. چپ سنتی به سنت و جنبش سوسیالیسم بورژوایی از نوع روسی و مائویی اشاره دارد. این چپ در متن جامعه ایران عمدتا پوپولیسم را تداعی میکند. چپ سنتی  با گذشت زمان و شکست بلوک شرق و سقوط کمونیسم روسی تحولاتی را از سر گذرانده است. لذا ما اکنون تماما با همان چپ دهه 70 و 80 میلادی روبرو نیستیم. چپ سنتی یا چپ رادیکال عموما در حاشیه جامعه به حیات خود ادامه میدهد و یک گرایش غیراجتماعی است.

  

علیرغم نیاز غیرقابل انکار دنیای امروز به کمونیسم، چه بعنوان یک جنبش وسیع، چه بعنوان یک آلترناتیو اجتماعی و چه در شکل یک حزب کمونیستی، چپ بی شکل و بدون یک برنامه مشخص و بدون تحزب در حاشیه جامعه جهانی در حال تقلا و زندگی است. فریاد میزند ولی این فریاد تاثیر چندانی بر دنیای پیرامون اش  ندارد. در جامعه ایران این چپ تحت تاثیر کمونیسم کارگری و تئوری های منصور حکمت قرار دارد و تفاوت هایی در عملکرد و زبان اش پدیدار شده است. در ایران، بدلایل ابژکتیو و سوبژکتیو، جنبش کمونیسم کارگری بسیار وسیع است. انقلاب 1357 و رشد چپ در آن دوره تاثیری عمیق بر جامعه گذارده است. رشد جنبش شورایی و عروج آن بعنوان یک گرایش متمایز درون طبقه کارگر یک فاکتور مهم است. بعلاوه ناهمگونی رژیم حاکم با خواست ها و امیال نسل جوان آنچنان عمیق است که کشمکش و رودررویی آشتی ناپذیری را در جامعه شکل داده است. در نتیجه این شرایط  و بحران عمیق اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی موجود یک جنبش اعتراضی رادیکال، مدرن و سکولار در جامعه شکل گرفته است. این جنبش روز به روز بیشتر تحت تاثیر نظریات، تئوری و سنت های کمونیسم کارگری منصور حکمت قرار میگیرد. به این خاطر کمونیسم کارگری در ایران وسیع و بالقوه بسیار قوی است.

  

یک خصیصه اصلی جریان چپ رادیکال حاشیه ای بودن آن است. قادر نیست تاثیر تعیین کننده ای بر معادلات سیاسی و اجتماعی جامعه داشته باشد. همواره بعنوان یک گروه فشار عمل میکند. این خاصیت را هم در میان جریانات چپ در کشورهای غربی و باصطلاح پیشرفته شاهدیم و هم در کشورهای باصطلاح جهان سوم. سنتا این گونه جریانات  برای اینکه بتوانند در قدرت سهیم شوند در اهداف، مطالبات و آرمان هایشان بشدت تخفیف داده اند. برای کسب هر کرسی در پارلمان بخشی از رادیکالیسم شان را کنار گذاشته اند. مشکل اینجاست که این گرایش قابلیت تبدیل شدن به یک جریان سیاسی در بستر اصلی را ندارد.

  

یکی از خصوصیات برجسته کمونیسم کارگری حکمتی تلاش آن برای توده ای کردن رادیکالیسم است. کمونیسم کارگری به یک رابطه تنگاتنگ و مهم میان مبارزه برای اصلاحات و انقلاب قائل است. کمونیسم کارگری در عین حالیکه برای سازماندهی انقلاب اجتماعی کارگری مبارزه میکند، برای بهبود شرایط طبقه کارگر و مردم علی العموم نیز مبارزه میکند. دیواری این دو مبارزه را از هم تفکیک نمیکند. بهبود شرایط اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مردم یک هدف در خود مهم و در عین حال تلاشی برای گسترش جنبش کمونیسم کارگری است. پیشبرد این دو مبارزه و سازماندهی آن رابطه یک حزب کمونیست کارگری و مردم را تعیین میکند. برای کمونیسم کارگری جنبش های اجتماعی پیشرو در جامعه بشکل قائم به ذات مطرح و مهم اند. بطور مثال جنبش دفاع از حقوق زن، حقوق کودک، برای بسط آزادی های سیاسی، سکولاریست و برای مذهب زدائی جنبش های اجتماعی قائم به ذاتی هستند که سازماندهی آن، و تلاش برای جلب رهبران رادیکال آن برای کمونیسم کارگری از اهمیت بسزائی برخوردار است.

  

کمونیسم کارگری در مبارزه برای کسب اصلاحات در عین حال میکوشد که رفرمیسم و افق تنگ و محدود حاکم بر آن را قاطعانه به نقد کشد. در رابطه با جنبش کارگری مکانیزم مشابه ای عمل میکند. تلاش برای جلب رهبران عملی کارگری، مبارزه برای بهبود روزمره شرایط کار و زیست طبقه کارگر و نقد عمیق رفرمیسم و سندیکالیسم در درون جنبش طبقه کارگر یک وظیفه دائمی و هر روزه ما است. ما باید گرایشات مختلف درون طبقه کارگر را بر مبنای این دو افق قطبی کنیم. باید جنبش شورائی را در مقابل جنبش سندیکالیستی تقویت کنیم. باید افق انقلابی و ضد سرمایه را درون جنبش طبقه کارگر متشکل کنیم.

  

در سطح عمومی و اجتماعی یک حزب کمونیست کارگری باید بتواند در مرکز سیاست در جامعه قرار گیرد. (منظورم از مرکز سیاسی نیست.) بتواند در کلیه تحولات و معادلات اصلی و اساسی سیاسی شرکت فعال داشته باشد. به این خاطر لازم است که پاسخ کلیه مسائل اصلی جامعه و مردم را داشته باشد. روشن است که صرفا داشتن پاسخ کافی نیست. باید این پاسخ را به مردم عرضه کند، و مردم از آنها مطلع و نسبت به آنها آگاه شوند. این بیش از هر چیز مقوله دسترسی را برای حزب کمونیست حیاتی میکند. حزب کمونیست کارگری باید به ابزار جدید و مدرن دسترسی به مردم مجهز شود. نمیتوان با ابزار نیم قرن پیش به جنگ تجهیزات مهندسی افکار بورژوایی رفت.

  

حزب کمونیست کارگری باید بتواند در سطح اجتماعی اعتماد عمومی مردم را به قابلیت رهبری خود جلب کند. در سطح محلی باید بتواند رهبران عملی کارگری و رهبران رادیکال جنبش های اعتراضی اجتماعی را بخود جلب نماید. به این منظور باید رهبران اش بتوانند در سطح سیاستمداران برجسته جامعه ظاهر شوند. و در سطح محلی باید بتواند قابلیت سازماندهی و رهبری خود را به شکل عملی پیاده کند. حزبی که فقط به تبلیغ نظرات، برنامه و شعارهایش میپردازد و مبارزات مردم را بجای سازماندهی تفسیر و گزارش میکند، در تحولات اساسی و تعیین کننده جامعه کلاهش پس معرکه است.

  

یک دنیای بهتر: منصور حکمت برای قرار دادن حزب در موقعيت رهبر و سازمانده چه مولفه هایی را مد نظر داشت. اگر متد منصور حکمت را در شرايط امروز بکار بگيريم چه اقدامات عاجلى بايد در دستور قرار گيرند؟

  

علی جوادی : حلقه اصلی در تبدیل به حزب سازمانده – رهبر، تلاش برای گسترش دامنه نفوذ و عملکرد گرایش رادیکال سوسیالیست کارگری و قرار دادن رهبران عملی این جنبش و اعتراضات آزادیخواهانه و برابری طلبانه در راس اعتراضات اجتماعی است. بدون متحد کردن و تامین انسجام سیاسی و سازمانی این طیف از رهبران و فعالین عملی نمیتوان در راس اعتراضات جامعه قرار گرفت. نمیتوان از فرای سر این رهبران عامل تغییر و سازماندهی در جامعه شد. حزب کمونیستی کارگری باید به حزب رهبران عملی کارگران رادیکال سوسیالیست و حزب رهبران اعتراضات آزادیخواهانه و برابری طلبانه در تمامی جوانب خود تبدیل شود. دامنه قدرت عمل و سازماندهی جنبش و حزب ما تابعی از قدرت عمل این رهبران عملی در جامعه است. متحد کردن و نزدیکتر کردن این رهبران در شبکه ها و محافل و نزدیک تر کردنشان به حزب کمونیستی کارگری یک پایه چنین تلاشی است.

  

اما درک چپ رادیکال از این مقولات کاملا وارونه و سکتاریستی است. در این نگرش جنبش امتداد و ادامه حزب و سازمان است. جنبش وجود دارد چون سازمان وجود دارد. و نتیجتا تمام تلاشش “عضو گیری” است. سیاست تشکیلاتی اش در میان کارگران عمدتا بر راستای تبدیل فعال و رهبر جنبش سوسیالیستی کارگری به عضو سازمان و حزب است. سازمان همه چیز است و جنبش هیچ چیز. سازمان پدیده ای قائم به ذات است. دارای حکمت وجودی خودش است. همه چیز در این خلاصه میشود که سازمان چه تعداد از این بخش از فعالین کارگری را با خود دارد. نتجتا رقابت سازمانی و تلاش برای جلب “عضو” مبنای اصلی حرکت و سوخت و سازش در میان کارگران است. بخش بخش کردن کارگران و نه متحد کردن کارگران رادیکال و سوسیالیست یک نتیجه تبعی چنین سیاستی است. رهبران کارگری، فعالین کارگری، کارگران معترض، آحادی هستند که با پیوستن به سازمان میتوانند متحد و منسجم شوند. سازمان در این نگرش محور اتحاد و تجسم نهایی وحدت است. همه فعالیتها در این نگرش در پیوستن به سازمان خلاصه میشود. فعالیت کمونیستی در این نگرش یعنی جذب عضو به سازمان و بس.

  

این نگرش چپ رادیکال را امروز به طور ویژه ای اجزاء آن را در سیاست سازمانی رهبری کنونی حزب در میان کارگران می بینیم. این نگرش به سوخت و ساز درونی طبقه و جنبش بی تفاوت است. جنبش پدیده ای قائم به ذات و داده شده نیست. اتحاد و وحدت کارگران رادیکال و سوسیالیست تنها در عضو گیری خلاصه میشود. و همانطور که کل سوخت و ساز اجتماعی درون طبقه و این بخش از کارگران توسط این چپ برسمیت شناخته نمیشود به همان درجه هم رابطه سازمان با این بخش به رابطه “سوزنی” و “فردی” با فعالین کارگرى خلاصه میشود. گسترش این سیاست یعنی گسترش تعدد رابطه های “سوزنی” و فردی با آحاد کارگر. بطور خلاصه مبنای حرکت این سیاست تبدیل این رهبران و فعالین به “اعضای” سازمان است. در این سیستم حزب غایت نهایی “رشد سازمانی” رهبران عملی و اتحاد کارگری است. تمام فراخوانش این است که به حزب بپیوندید. در این نگرش این گرایش از جنبش کارگری بمٽابه یک جنبش اجتماعی برسمیت شناخته نمیشود. کارگر “فرد” است. اتم است. منفرد و ایزوله است. برای اتحاد و انسجام باید به سازمان و حزب رادیکال و چپ بپیوندند.

  

برای تبدیل شدن به ظرف اعتراض کارگران سوسیالیست و رادیکال باید به نقد پایه ای این نگرش پرداخت. باید کارگران را ابتدائا در ظرف طبیعی تشکل و روابط و شبکه های کارگران سوسیالیست و رادیکال متحد کرد. باید به سوخت و ساز طبیعی و داده شده تشکلات این طیف متکی شد. باید این طیف را مجهز کرد. توان سازماندهی و نقش آن را در اعتراضات جاری جامعه بالا برد. موانع راه گسترش ابراز وجود اجتماعی و سیاسی این طیف را بر طرف کرد. مساله ما در درجه اول باید انسجام سیاسی و قدرت عمل اعتراضی و بسیج این گرایش در طبقه باشد. سیاستهای تشکیلاتی ما در میان کارگران باید معطوف به بالا بردن قدرت و توان رهبران عملی این طیف و انسجام بخشیدن به این طیف باشد. و این همه محصول تلاشی اجتماعی و محلی است.

  

یک رکن روتین فعالیت در میان کارگران باید نقد سیاستهای جریانات سندیکالیست و ملی – اسلامی و توده ایستی باشد.  این جریانات امروز یک گرایش فعال در صفوف کارگران هستند. باید در مقابل، گرایش شورایی، گرایش مجمع عمومی و سیاستهای رادیکال و سوسیالیستی را تقویت کرد. به هر میزان که موانع راه فعالیت و پیشروی این طیف برطرف شود به همان میزان هم قدرت سازماندهی و بسیج  و به میدان کشیدن کل طبقه کارگر توسط گرایش کمونیستی ما هموار میشود. در کنار نقد دائم این گرایشات باید بر قدرت مشروعیت و مطلوبیت این گرایش افزود. ما نمیتوانیم نقش رهبران عملی را ایفا کنیم و تلاش کنیم با ریموت کنترل هدایت اعتراض روزمره کارگران را عهده دار شویم. اما آنچه میشود کرد و باید انجام داد تلاش برای گسترش حوزه اجتماعی فعالیت رهبران عملی رادیکال – سوسیالیست است. اتحاد و انسجام این طیف. بالابردن توان و ظرفیت بسیج و سازماندهی این طیف. افزایش محبوبیت چهره ها و فعالین این جنبش باید از ارکان سیاست سازماندهی ما در میان کارگران باشند. حزب سازمانده حزبی متکی به رهبران عملی و سازمانده طبقه است.

  

حزبیت کارگری و روی آوری به حزب توسط فعالین و رهبران عملی کارگری تنها در گسترش این سیاست است که متحقق خواهد شد. حزبیت کمونیستی تنها با در دست گرفتن چنین سیاستی منجر به روی آوری و اعتماد رهبران رادیکال و سوسیالیست کارگری به حزب و سازمان کمونیستی خواهد شد.

  

سياوش دانشور: بحث منصور حکمت را توصيه ميکنم همه بارها و بارها بخوانند. يک منبع غنى آموزشى است. من از تکرار اينجا اجتناب ميکنم اما چند نکته محورى را توضيح ميدهيم؛ نقطه شروع و تلاش منصور حکمت اينبود که حزب را به مرکز جامعه ببرد و بعنوان يک حزب سياسى تمام عيار در جدال قدرت شرکت دهد. قرار بود حزب به رهبر جامعه تبديل شود. اين امر با عنوان و يا ادعاى من رهبرم محقق نميشود. با ليست کردن سوابق درخشان محقق نميشود. کمونيسم چيزى نيست جز پراتيک انسانى. کمونيسم در هر دوره ناچار است با تلاش و پاسخ به سوالات واقعى خود را اثبات کند. در نتيجه تبديل شدن به رهبر جامعه٬ با فرض معرفه کردن حزب بعنوان حزبى که به قدرت سياسى نظر دارد٬ رهبر شدن به معناى سياسى و اجتماعى است. بايد در جلوى اعتراض جامعه بود٬ پرچمدار اعتراض جامعه بود٬ نماينده اعتراض مردم بود٬ سازمانده اعتراض مردم بود تا به رهبر تبديل شد. همانطور که يک رهبر کارگرى بيخودى رهبر کارگران نميشود٬ يک حزب سياسى کمونيستى هم بيخودى رهبر جامعه و طبقه نميشود. اگر اينطور بود همه احزاب سياسى رهبر مردم بودند٬ چرا نيستند؟ براى رهبر شدن بايد بدوا در اين قامت ظاهر شد و موانع اينراه را کوبيد. بايد در متن و حرکت جنبش و اعتراض واقعى حضور داشت و مهمتر به مسير و حرکت آن شکل داد. تامين حضور کمونيسم و رهبرى کمونيستى در جنبش سرنگونى٬ در جنبش کارگرى٬ و در جنبشهاى آزاديخواهانه ديگر ميتواند يک حزب سياسى را در مقياس رهبر جامعه بميدان بياورد. اين تامين رهبرى طبعا شامل خط و سياست و تاکتيک و شناخت دقيق از روند رويدادها و پاسخ اصولى و کمونيستى به آن است. همينطور ميدان را براى کمونيستها خالى نکردند. موانع زيادند. اختناق در قدرت است. ارتجاع سياسى قدرت تخريب و بويژه ضد کمونيسم اش بالا است. نيروها و ديدگاههاى سازشکار امکان عمل بيشترى دارند. مسائل متعددى مانند امکانگرائى٬ محافظه کارى٬ افقهاى محدود٬ گرايشات راست و غيره در سر راه ما صف کشيدند. کمونيسم براى پيشروى بايد در مصافهاى متعددى شرکت کند و پيروز بيرون بيايد. گرفتن مهر تائيد و اعتبار از جانب مردم و پذيرفته شدن بعنوان رهبر جامعه و يک جنبش معين ساده بدست نمى آيد. تلاش هرکولى لازم دارد. پراتيک اجتماعى و کمونيستى٬ سازمانگرى٬  تامين حضور مستمر سياسى٬ سرعت عمل و هوشيارى بالا لازم دارد. شنا کردن در قسمت گود استخر سياست لازمه اش روبرو شدن با تمام مسائل و معضلاتى است که سر راه کمونيسم قرار ميگيرند. پاسخ روشن و تيز کمونيستى و سازمانگرى مسيرى است که يک حزب سياسى کمونيستى را در اين موقعيت قرار ميدهد.

  

اقدامات متنوعى لازمند؛ در جنبش کارگرى که اساس کار حزب کمونيستى کارگرى آنجاست٬ بايد کمونيسم به يک اتوريته معتبر تبديل شود. لازمه اينکار بودن در جدلهاى جنبش کارگرى و تثبيت سياستها و راه حلها و تاکتيک هاى کمونيستى است٬ جذب طيف بيشترى از رهبران کمونيست و سوسياليست طبقه به حزب است٬ لولا شدن اتحاد جنبش کارگرى در مقابل سرمايه داران و حکومت سرمايه دارى است٬ رهبر اصلى اعتراضات و اعتصابات کارگرى شدن است٬ قرار دادن جنبش کارگرى و راه حل کارگرى بعنوان راه آزادى جامعه است. سازمانگرى حزبى و توده اى طبقه کارگر در اشکال و سطوح مختلف است. برسميت شناخته شدن بعنوان معتبرترين حزب کمونيستى و حزب کارگرى از جانب توده وسيع کارگران است.

  

در جامعه جنبشهاى اجتماعى و اعتراضات وسيعى وجود دارد. کمونيسم بايد حلقه هاى اصلى بسيج توده اى مردم عليه رژيم اسلامى و وضعيت فلاکتبار موجود را دست بگيرد و حول آن بسازد. مسئله اين نيست که بايد دنبال هر اعتراض و حرکت سياسى رفت. حتما بايد از بزنگاههاى سياسى به نفع پيشروى کل جنبش طبقاتى و کمونيسم استفاده کرد. اما مسئله اساسى تر شکل دادن به اعتراضاتى است که واقعى تر و اصيل ترند و پايه هاى اجتماعى کمونيسم و آزاديخواهى را تقويت ميکنند. حزب سياسى کمونيستى بايد حزب شکل دادن به اين اتفاقات باشد. اينجا باز به مقوله سازمان و سازماندهى بر ميخوريم. همينطور در جامعه و در هر جنبش معين ديدگاهها و نظرياتى وجود دارند که حرکت اين جنبشها را تحت تاثير خود قرار ميدهند. کمونيسم براى دخالت در اين جنبشها بايد ويژن خود را بدست دهد٬ با ديدگاهها و افقهاى محدود به جدال بپردازد٬ به سوالات محورى و معضلات جواب دهد٬ راهها و اشکال سازمانيابى را با توجه به تناسب قوا بدست دهد٬ از عمليات و حرکات آوانتوريستى و مخرب اجتناب کند. کمونيسم براى دخالتگرى بايد همه جا باشد. يک قطب مطرح و موجود و قابل مراجعه و موضوع بحث محافل و مجالس باشد. نميتوان مانيتورى رهبرى کرد٬ نميتوان در متن اعتراض نبود و رهبرى کرد٬ نميتوان رهبران فى الحال موجود را به کمونيسم و سياست و تاکتيک کمونيستى مجاب نکرد و رهبرى کرد٬ نسخه طلائى وجود ندارد. اگر براى مداواى بيمارى بايد به دکتر رفت٬ براى رهبر و سازمانده شدن هم بايد به قلب جامعه و جنبشهاى اعتراضى و کارگرى زد. حضور داشت٬ سياست و نقشه عمل و تز و تئورى داشت٬ پاسخ ديگران را داد و غيره.

  

در عين حال کمونيسم بعنوان يک راه حل سياسى و رهبر آزادى جامعه کارهاى فراتر از سازماندهى و رهبرى اعتراضات دارد. در اين قلمرو از آمريکا و دولتهاى غربى تا اپوزيسيون راست و قوم پرست و ديگران حضور دارند. امکانات و نقاط مساعد و نامساعد وجود دارد. شيب زمين بنفع جريان کمونيستى نيست. کمونيسم بايد در قلمرو سياست سراسرى مهرش را قويا بکوبد. در دوره منصور حکمت حزب مهمترين جريان اپوزيسيون ايران بود. اين موقعيت را بايد کمونيسم کارگرى مجددا بدست بياورد. حزبى که در سطح وسيع به عنوان يک پاى قدرت و يک شانس و رهبر و نيروى اول اپوزيسيون شناخته شود٬ جاذبه وسيعى براى گرفتن نيرو پيدا ميکند. چنين حزبى ميتواند در سطح بين المللى و خارج کشور به يک قدرت و اهرم فشار قوى روى رژيم اسلامى تبديل شود. دست سرکوبگران را از سر فعالين کارگرى و رهبران جنبشهاى اعتراضى کوتاه کند. نيروى مردم را در خارج ايران به نيروى کمپ آزاديخواهى و سکولاريسم و برابرى طلبى تبديل کند. بعنوان رهبر و سخنگوى ترقيخواهى و مدرنيسم و برابرى طلبى با مردم به طرق مختلف حرف بزند و از طريق مکانيزمهاى موجود و اجتماعى دنياى امروز وارد يک سوخت و ساز مستمر و اجتماعى با اين توده وسيع شود. ما امروز کارى به ايرانيان خارج و مردم و کارگران اروپا و آمريکا نداريم. اقداماتمان بسيار ميکروتر و کوچک تر از پتانسيلى است که ميتواند فعال شود. نفس اين بينش و عمل سياسى٬ مستقل از محدوديتهاى فنى و مالى٬ بيانگر ديدگاه غير اجتماعى و بقاياى سنت چپ راديکال و پشت جبهه اى شبه کنفدراسيونى است که ابدا بدرد کمونيسم کارگرى نميخورد. ترديدى نيست که نمونه ها و الگوهاى جديد کار را تاکنون باز جنبش ما بدست داده است. مسئله اما برسر کجا ايستاده ايم و کجا ميتوانيم بايستيم است.

  

بطور کلى روشهاى رهبرى و سبک کار٬ سازمان داخل و سبک کار در ايران٬ سازمان خارج و سبک کار در خارج٬ نگرش به امر رهبرى جامعه و جنبش سرنگونى٬ تبليغات٬ سوخت و ساز سياسى و فکرى ما و غيره٬ پاسخگوى نيازها و الزامات جنبش ما و موقعيتى که بايد در آن قرار بگيريم نيست. اينها بايد در کل جنبش کمونيسم کارگرى متحول شوند.

  

آذر ماجدی: بنظر من اولین فاکتور تلاش برای تبدیل شدن به نیروی اول اپوزیسیون است. به این منظور رهبری حزب باید به مسائل گرهی جامعه و مردم پاسخ های روشن داشته باشد. باید بتواند نقطه سازش هایی که جریانات و احزاب سیاسی دیگر در مقابل مردم و مبارزه شان برای سرنگونی رژیم اسلامی قرار میدهند، خنثی کند. باید بتواند اعتماد مردم را وسیعا جلب کند. تلاش برای نمایندگی و تعمیق “نه” مردم در این جدال اساسی است. این گفته منصور حکمت بنظر من بسیار مهم و اساسی است: مردم باید تعبیر ما از سیاست و جامعه و سرنگونی را بپذیرند.

  

کاربست وسیع تر مبحث حزب و جامعه باید در دستور قرار گیرد. معرفی کادرها و رهبری حزب صرفا یک وجه از این سیاست است که توسط تلویزیون و یا سایت های حزب انجام میشود. تبدیل شدن به رهبران واقعی جنبش های متفاوت رکن اصلی این سیاست است. تنها کافی نیست که معروف شویم یا چهره هایمان را بشناسند، باید بطور واقعی در نقش رهبری جنبش های معین ظاهر شویم.

  تلاش برای جلب و جذب رهبران عملی و رادیکال کارگری و جنبش های اعتراضی اجتماعی دیگر یک رکن دیگر تبدیل شدن به حزب رهبر، حزب سازمانده است. بدون این رهبران عملی در محل ما قادر به سازماندهی این جنبش ها نخواهیم بود. از راه دور، از طریق تلفن و اینترنت و تلویزیون و بصورت کنترل از راه دور نمیتوان یک جنبش اجتماعی را سازماندهی کرد. این یک اصل مهمی است که متاسفانه رهبری حزب اصلا در مورد آن گوش شنوا ندارد.  در رابطه با جنبش کارگری، بقول منصور حکمت، اکنون شرایط مناسب اشاعه نظرات و مباحث ما است. مباحث سیاست سازماندهی و سایر مباحث کارگری منصور حکمت باید وسیعا در میان محافل کارگری اشاعه یابد و قطب بندی های واقعی در میان جنبش کارگری ایجاد کند. ما در این مدت درست جهت عکس این مساله حرکت کرده ایم. در خارج کشور تلاش برای سازماندهی مردم و جلب آنها به کمونیسم کارگری باید در سرلوحه فعالیت های ما قرار گیرد. آکسیون به نیروی سازمانی سیاستی نخ نما شده است و دارد عملا سترونی و مضرات خود را نشان میدهد. ما باید به درون جامعه ایرانی الاصل مقیم خارج نفوذ کنیم و پیشروان این جامعه را به جنبش و حزب مان جلب کنیم. پرورش کادر. نپرداختن به این مساله یک ضعف همیشگی و بیماری مزمن حزب ما است. باید سریعا رابطه کادرها و رهبری تحکیم شود. کنفرانس های حضوری بطور مرتب سازمان یابد. مدارس حزبی به شکل دائمی، نه فرمال و نمایشی، برای آموزش مارکس و منصور حکمت تشکیل شود.  رهبری متمرکز. اکنون حزب کمونیست کارگری کاملا به یک حزب” ویرچوآل” بدل شده است. همه چی در دنیای اینترنت میگذرد. فلسفه وجودی مبارزه کمونیستی، دیدن انسان ها، بحث برای قانع کردن آنها، تهییج آنها برای دست زدن به یک عمل مشترک و بعد انجام آن عمل مشترک است. شکل سازمانیابی حزب اکنون جهت عکس این عمل میکند. انسان ها وقتی به حزب جلب شدند از دنیای واقعی به دنیای” سایبر” میروند. هر شب در مقابل کامپیوتر، در خلوت خود، در جلسات اینترنتی حضور بهم میرسانند. خانه های حزبی عملا تعطیل شده است. محل و پاتوقی برای دیدن یکدیگر و نزدیک شدن به یکدیگر و مشارکت فکری و نظری پیدا کردن وجود ندارد.  

بنظر من بغیر از مساله کنار گذاشتن رهبری جمعی که کمر حزب را شکست، عدم تمرکز رهبری و تبدیل حزب به یک حزب ویرچوال بزرگترین ضربه سیاسی – تشکیلاتی را به حزب وارد آورد. متاسفانه هرگاه این مساله را با رهبری مطرح میکنی، میگوید درست است ولی کاری نمیشود کرد. عدم تلاش برای تغییر مشکلاتی که کمی دشوار بنمایند یک خصلت مزمن رهبری حاکم است.

  

یک دنیای بهتر: يک بررسى مسئولانه و کمونيستى از پراتيک دو حزب کمونيست کارگرى – بعد از انشعاب- حاکى از آنست که مباحث پلنوم چهارده خط راهنماى فعاليت کمونيسم کارگرى نيست. از نظر شما دلائل کدامند؟ يک ارزيابى عموما مشترک مبنى بر “تغيير اوضاع و ضرورت اتخاذ سياستهاى جديد” وجود دارد. آيا دلايلى مشابه روى اين خط نرفتن را توجيه ميکند؟

  

علی جوادی : من شناخت بیشتری از علل و عوامل دوری سیاست حاکم بر حزب کمونیست کارگری از سیاستهای کمونیستی مورد نظر منصور حکمت در زمینه سازماندهی و پراتیک سازمانی دارم. قضاوت اصولی و همه جانبه در زمینه سیاست عملی و سازماندهی حاکم بر حزب حکمتیست در این زمینه را به زمان دیگری واگذار میکنم. اما تا آنجائیکه از فاصله دور و با شناخت اندک میتوان قضاوت کرد باید بگویم که این رفقا تاکنون تاکید بیشتری بر امر سازماندهی داشته اند. مطالب متعددی در زمینه سیاست سازماندهی نگاشته اند که باید خواند و مورد قضاوت قرار داد.

  

اما بطور خلاصه، هم عدم پیشرفت سازمانی و هم علل دوری حزب کمونیست کارگری از سیاست مورد نظر منصور حکمت در زمینه سیاست سازماندهی، دلایل یکسانی دارند. گرایش چپ رادیکال در حزب سیاست سازماندهی خود را دارد، سیاستی مجزا و متمایز از سیاست سازماندهی و سیاست کمونیستی منصور حکمت در میان کارگران. سیاستی که اساسا ادامه سیاستهای چپ رادیکال در زمینه سازماندهی است. عدم موفقیت سیاست سازمانی حزب کمونیست کارگری اساسا ناشی از این تفاوت نگرش و بینش سازماندهی است. تا زمانیکه این نگرش بر خط مشی سازماندهی حزب غالب است، ما شاهد تغییری کیفی در موقعیت سازمانی حزب در میان کارگران نخواهیم بود. حزب کمونیست کارگری حزبی سازمانده و رهبر نیست. رهبری کنونی حزب هم تلاشی در این زمینه ندارد.

  

متاسفانه علیرغم تلاشهای منصور حکمت مبتنی بر قرار دادن سیاست سازماندهی حزب در راستای مباحٽ کمونیسم کارگری، با غلبه سیاست چپ رادیکال بر حزب، این سیاستها کاملا به کناری زده شد. زمانیکه در بالاترین مراجع حزبی رسما اعلام میشود که سیاستهای کارگری منصور حکمت کهنه شده است، زمانیکه رسما به دوران پیشا کمونیسم کارگری در این زمینه رجعت میکنند، انتظار دیگری هم نمیشود داشت. درست در شرایطی که این مباحٽ باید مبنای عملکرد سازمانی حزب قرار گیرند، رهبری حزب حکم به بایگانی سپردن این تزها را اعلام میکند. طنز تلخی است، شاهد چنین روندی در حزب کمونیست کارگری بودن. حزبی که منصور حکمت بجا گذاشت اکنون سیاستهای اساسی و پایه ای اش در زمینه سیاست کارگری کاملا به کناری زده شده است.

  

سياوش دانشور: دلائل را در پاسخ سوالات قبلى برشمردم. يک بيمارى قديمى جنبش ما متاثر بودن از ديدگاههاى چپ راديکال و روشهاى قديمى تر رايج در چپ است. منصور حکمت هميشه در مباحثش در اين زمينه سخن ميگفت. در همان پلنوم چهارده و جلسات قبل تر کميته مرکزى و پلنومها بارها تاکيد کرده بود که ما به جريانات چپ سنتى نزديک تر هستيم تا به سنتهاى خود ويژه کمونيسم کارگرى. مشغله ها و بحث ها و مطالب و غيره در زمين معينى بيشتر متمرکز بود تا سوالات و مسائل کمونيسم کارگرى امروز. موضوع تحزب کمونيستى و تلقى از حزب سياسى يکى از اين موارد است که تا کنگره سوم و پلنوم چهارده در مورد آن صحبت ميشود. الگوها و روشها و انتظارات کمابيش قديمى اند. تغييرات و پيشرويهاى جدى داشتيم و قابل مقايسه با نمونه هاى موجود اين سنت نبوديم٬ اما تماما نکنده بوديم. امروز هم همين است. کسى که به مباحث مربوط به حزب سياسى و فراکسيون و غيره نگاه ميکند٬ مستقل از هر نظرى که در مورد مواضع ما دارد٬ به عينه ديدگاهها و روشهاى سنتى سابق را ميبيند. يک نگاه و بررسى ساده پراتيک دو حزب نشان ميدهد که اساسا دو حزب سراغ مباحث پلنوم چهارده نرفت. نه فقط براى پراتيک آن بلکه مورد ارجاع سياسى هم قرار نگرفت. حتما مسائل بعد از درگذشت منصور حکمت و اتفاقات و رويدادهاى بعد آن مجال ندادند. اما به نظر من گذشتن از اين مباحث و از جمله بحث و طرح رهبرى جمعى حزب٬ که در همين پلنوم و بنا به شناخت از رهبرى حزب ارائه شده بود٬ حاکى از آن است که “عبور” از مباحث پلنوم چهارده همگانى بوده است. مثلا طرح ليدر شيپ يکى از مواردى است که تا کنون منشا تفرقه و شکاف در حزب و حتى بعد از انشعاب در دو حزب بوده است. بعد انشعاب تفاسير مکتبى و سابقه تراشى و غيره حقايق را در هاله اى از ابهام قرار داد و ارجاع به اين مباحث را سخت تر کرد.

  

اين نکته حقيقت دارد که يک ارزيابى عموما مشترک مبنى بر “تغيير اوضاع و ضرورت اتخاذ سياستهاى جديد” در کل حزب و بعد انشعاب وجود داشت و دارد. ترديدى نيست که اوضاع تغيير کرده است٬ ترديدى نيست که به سوالات جديد بايد پاسخهاى جديد و کمونيستى داد٬ ترديدى نيست که يک حزب سياسى نميتواند تا ابد از يک منبع ثابت تغذيه کند و لازم است که سياست تدوين کند. اما همه اينها معنى اش اين نيست که منصور حکمت و سياستهاى ۸ ماه و يکسال پيش مصوب پلنوم چهارده و حتى امروز بعد از چند سال موضوعيت ندارند. اگر کسى چنين موضعى دارد٬ بهتر است خيلى سياسى و با شهامت بگويد من اين مباحث را قبول ندارم و فکر ميکنم اين راه من بهتر به کمونيسم و پيشروى آن کمک ميکند. پاسخ ديپلماتيک لازم نيست. شخصا فکر ميکنم اعتبار نظريات منصور حکمت روز به روز بيشتر ميشود. به مباحث اوليه کمونيسم کارگرى نگاه کنيد. به سياست سازماندهى ما در ميان کارگران نگاه کنيد. به سند اولويتها و جهتگيريها حتى در دوره فراکسيون کمونيسم کارگرى در حزب کمونيست ايران نگاه کنيد٬ انگار براى امروز نوشته شده اند. آنچه تازگى تئوريها و نظريات مارکس و منصور حکمت را حفظ ميکند٬ نگرش عميق و راديکال و اجتماعى و انسانى و کمونيستى است. به نظر من نقد پلنوم چهارده نقدى عميق و نوعى اتمام حجت است. هر کمونيست کارگرى که امروز ميخواهد کارى صورت دهد اين مبحث يک منبع غنى است. خارج کشور و پراتيک دو حزب را نگاه کنيد. کجاى اين پراتيک با سياستها و جهت پلنوم ۱۴ خوانائى دارد؟ هر عرصه اى را سر ميکشيد همين است.

  

بنظر من ديدگاه چپ راديکال بعد از درگذشت منصور حکمت ساز خود را زد٬ سياست و ويژن خود را آورد٬ و نتيجتا هر نوع ارجاع به ايندوره منتفى شد. تا همين اواخر در حزب ما خواست انتشار اين مبحث با مقاومت و ملاحضات روبرو بود تا چه رسد به اتخاذ آن. در دو حزب فعلى حاکميت اين ديدگاه بر سياستها و نوع رهبرى منشا عدم اتخاذ سياستهاى پلنوم چهارده است.

  

آذر ماجدی: بنظر من عدم کاربست این مباحث را باید از پیش از انشعاب بررسی کرد. منصور حکمت در پلنوم 14 خیلی صریح و روشن مباحثی را برای پیشبرد حزب و تبدیل آن به حزبی قوی در بستر اصلی جامعه، برای تبدیل حزب به حزب رهبر و سازمانده مطرح میکند. اما باید توجه داشت که این اولین بار نبود که وی این مباحث را مطرح میکرد. بطور مثال مبحث حزب و جامعه و کاربست وسیع آن از پلنوم 9 حزب در نوامبر 1998 مطرح شده بود. در پلنوم 10 و کنگره سوم بر آن تاکید دوباره شد. مباحث کارگری کمونیسم کارگری که قدمتی بسیار بیشتر دارد. مباحث مربوط به کارگران رادیکال – سوسیالیست، سازماندهی کارگری، عضویت کارگری، بحث آژیتاتور و غیره. تبدیل حزب به حزب اول اپوزیسیون و تغییر حزب به حزبی که خارج کشور را روی سر خود میگذارد از قبل از کنگره 3 مطرح بود. بحث سلبی – اثباتی از قبل از کنگره 3 آغاز شد و در حاشیه این کنگره به یک بحث سمیناری بدل گشت. پرورش کادر و ایجاد یک ستون فقرات از کادرهای مارکسیست، تز تشکیل حزب از دیدگاه منصور حکمت بوده است. از اولین کنفرانس کادرها در سال 1992 منصور حکمت بر این کار پای فشرده است و رهبری را برای نپرداختن به آن مورد نقد قرار داده است. مساله تمرکز رهبری نیز  بحثی قدیمی تر است. تلاش های او برای تامین این نیاز از بعد از کنگره 2 آغاز شد. ساختن یک حزب تمام عیار سیاسی، مدرن با حسابرسی نیز بحثی سابقه دار بود. رهبری تلفنی و پس از به بازار آمدن اینترنت، رهبری تلفنی – اینترنتی مدتها بود که مورد نقد منصور حکمت بود.

  

بنابراین مباحث پلنوم 14 مباحث جدیدی نبودند. بهمین خاطر است که می بینیم او نقد تندی را متوجه رهبری میکند. برای اینکه بارها و بارها این مباحث را بشکل سمینار، کنفرانس، در پلنوم ها، جلسات دفترسیاسی و هیات دبیران، حتی در بحث های حاشیه ای مطرح کرده بود. ده ها نقشه عمل برای پیاده کردن آنها ارائه داده بود. ولی حزب لاک پشتی حرکت میکرد. روشن است که علت اصلی را باید در رهبری جستجو کرد. الان که به گذشته فکر میکنم، بویژه در متن وقایعی که در 5 سال اخیر بوقوع پیوست و خطوط و سبک کاری که عملا بر هر دو حزب پس از انشعاب حاکم شد، متوجه میشوم که این مقاومت گرایش چپ رادیکال در مقابل کمونیسم کارگری حکمتی بود. بعضا شاید ندانم کاری بود. اما آن سنتی که رهبری حزب عمدتا بطور خودبخودی به آن تمایل پیدا میکرد، خط چپ رادیکال بود. خط چپ رادیکال جان سخت تر از آن بود که با این همه تلاش و این گنجینه وسیع تئوریک از پا بیافتد. زمانی که منصور حکمت خود پروژه ای را بدست میگرفت، تغییرات مشهود بود. بمحض اینکه پروژه ای را واگذار میکرد، گرایش چپ رادیکال بشکل یک سنت خودبخودی عروج میکرد.

  

بنظر من عدم پیشرفت مباحث پلنوم 14 و عدم ارجاع به آن را باید در حاکمیت گرایش چپ رادیکال در هر دو حزب جستجو کرد. و این هم یک پدیده ای نیست که یک شبه زائیده شده باشد. گرایش چپ رادیکال در حزب به حیات جان سخت خود ادامه داده بود و در زمان حیات منصور حکمت هم در حزب جولان میداد. پس از مرگ او کاملا بر حزب حاکم شد. این استدلال که ما جلو رفته ایم و ارجاع به مباحث پلنوم 14 بازگشت به عقب است، توجیه و مقاومت گرایش چپ رادیکال در مقابل گرایش کمونیسم کارگری است. این توجیه ای آسان و مردم پسند برای دنبال کردن سیاست هایی است که ربطی به کمونیسم کارگری منصور حکمت ندارد. در حزب کمونیست کارگری اکنون مد شده است که هر بحث پایه ای کمونیسم کارگری که مطرح میشود، رهبری پاسخ میدهد که “ما از آن عبور کرده ایم!” من هم معتقدم که رهبری حزب از آنها عبور کرده است، ولی از همان پلی که منصور حکمت تلاش کرد کادرهای حزب را عبور دهد، رهبری حزب به عقب عبور کرده است. اکنون دیگر حسابی در گرایش چپ رادیکال جا خوش کرده است و با خیال راحت میتواند برای تمام تزها و تئوری منصورحکمت با یک عبارت “از آن عبور کرده ایم” شانه بالا بیاندازد.

  

این یورش گسترده و تعرضی به فراکسیون اتحاد کمونیسم کارگری با این توصیف که “در منصور حکمت منجمد شده اید،” نیز از همان رو است. راستش من اولین بار این نقد را از حمید تقوایی بعد از پلنوم 17 شنیدم. بعد از پلنوم 17، یعنی حدود 7-8 ماه پس از مرگ منصور حکمت، رفیق حمید تقوایی به من گفت که با رفیق کورش مدرسی صحبت میکرده است و آنها هر دو بر این نظر اند، که من از زیر سایه منصور حکمت نمیتوانم خارج شوم و مشکلات و نقدی که به حزب و رهبری و غیره دارم از آنجا ناشی میشود. بتدریج زیر سایه منصور حکمت تبدیل شد به منجمد شدن در منصور حکمت. این استدلال تا آنجا که به من مربوط میشد، بدلائل عاطفی میتوانست خریدار پیدا کند. اما اکنون این را به کل یک خط سیاسی متفاوت میگویند.

  

یک دنیای بهتر: منصور حکمت در پلنوم چهارده مطرح ميکند: “من در جلسه دفتر سیاسی گفتم من مشکل سر خط بودن حزب کمونیست کارگری بعد از خودم را ندارم، الان هم سر خط نیست و آن موقع هم نیست. کمونیسم کارگری الان حاکم نیست.” با اين موضوع چگونه بايد برخورد کرد؟ چه سياستى بايد در پيش گرفت که دعواى مکتبى جنبش کمونيسم کارگرى را تهديد نکند؟

  

علی جوادی : دعوای مکتبی حاصل سیاست و نگرش مکتبی و فرقه ای است. تبدیل کمونیسم کارگری منصور حکمت به کمونیسم مکتبی محصول چرخش اجتماعی و چرخش در کاربرد کمونیسم منصور حکمت است. تلاش ما برای جلوگیری از چنین چرخشی حد و محدودیتی دارد.

  

مساله اینجاست که منصور حکمت در میان تمام بخشهای جنبش کمونیسم کارگری دارای محبوبیت و جایگاه سیاسی خاصی است. اما به هر میزان که ما شاهد گسترش سیاستها و تمایلات چپ رادیکال در صفوف حزب کمونیست کارگری بوده ایم به همان میزان هم شاهد تغییر و تحول در کاربرد سیاستهای مورد نظر منصور حکمت در حزب بوده ایم. چپ رادیکال نیاز حیاتی به کمونیسم منصور حکمت ندارد. سیاستهای خودش را دارد. “در افزوده های” خودش را دارد و به قول حمید تقوایی حزب اکنون روی خط ایشان است و نه روی خط منصور حکمت. این چرخش سیاسی موجد نگرشی مکتبی در زمینه برخورد به کمونیسم منصور حکمت است. در همان حال که سیاستهای کمونیستی منصور حکمت حاشیه ای میشود درهمان زمان هم به دعوای فرقه ای در مورد منصور حکمت دامن زده میشود.

  

مباحٽ اخیر در حزب کمونیست کارگری گویای این سیاست است. در شرایطی که رهبری حزب اعلام میکرد باید از منصور حکمت عبور کرد، در همان زمان به ما که منتقد این سیاست رهبری بودیم بیشترین اتهامات را میزدند. و این انتقاد ما به سیاست “عبور” از منصور حکمت را یک “اتهام” سیاسی می نامیدند. این یک نمونه برخورد فرقه ای به منصور حکمت است. سیاستهایش مد نظر نیست. کمونیسم اش مد نظر نیست. میشود آن را بایگانی کرد. سیاست فرقه ای محصول گسترش سیاست و نفوذ آراء چپ رادیکال در حزب و برخورد فرقه ای به کمونیسم منصور حکمت است.

  

راه جلوگیری از این روندی نه توصیه اخلاقی. نه جدال در این زمین بلکه قرار دادن جنبش اجتماعی کمونیسم کارگری و کمونیسم منصور حکمت در مقابل سیاستهای چپ رادیکال است. راه دیگری نیست. ما اجازه نخواهیم داد. 

  

سياوش دانشور: من معتقدم نميتوان از کند و کاو در ديدگاههاى رهبران کمونيست و نظريه پردازان مارکسيست جلوگيرى کرد. هنوز هر سال در کشورهاى مختلف کنگره مارکس٬ فروم مارکسيستها٬ مجامع مارکسيستى٬ مشغول ريويو نظريات مارکس هستند. صدها حزب کمونيستى تشکيل شدند که هر کدام تلقى خود را از مارکس بدست دادند. منصور حکمت از اين قاعده مستثنى نخواهد شد و کسى اصولا نميتواند و نبايد مانع اينکار شود. خود جريان ما در انقلاب ايران برسر مارکس چيست و مارکسيسم چيست وارد جدل وسيعى با چپ ناسيوناليست و خلقى ايران شد. امروز هم همين است. منصور حکمت مورد ارجاع قرار ميگيرد٬ نه فقط در ايران و عراق و ترکيه بلکه در فرانسه و ايتاليا و ايرلند و کشورهاى غربى. مارکسيستها آثار و نگرش او را مورد بررسى قرار ميدهند. بايد اين چشم انداز را داشت که نسل جديدى از احزاب سياسى حول اين ديدگاهها در خود غرب شکل بگيرد. بويژه اين موضوع با پيروزى کمونيسم در ايران قطعيت خواهد يافت. در ايران امروز رجوع به منصور حکمت وسيع است. اينکه کدام جريان و چه کسانى منصور حکمت را درست فهميدند٬ امرى ادعائى و معرفتى نيست٬ اينرا پراتيک اثبات ميکند.

  

با اين گفته منصور حکمت چگونه بايد برخورد کرد؟ من فکر ميکنم هيچ نوع خودزنى و انتقاد عرفانى نياز ندارد. حزب ما هيچوقت حزبى نبود که منصور حکمت ميخواست. اگر انتظارات و  ديدگاههاى او واقعا اتخاذ ميشد و پيش ميرفت٬ شايد امروز صحنه سياست ايران و خاورميانه طور ديگرى بود و ما اين بحثها را نميکرديم. منصور حکمت فردى ويژه بود. او محصول و فشرده تاريخ و نقد عميق زمانه بود که متاسفانه خيلى زود از دست رفت. کسى نه ميتواند جايش را پر کند٬ نه کسى ميتواند خود را کليد دار و مرجع منصور حکمت چه ميگفت بنامد٬ و نه چنين ادعاهائى موضوعيت دارد. منصور حکمت٬ منصور حکمت بود و هر کدام از ما همسنگرانش نيز خودمان هستيم. هر کسى بايد به اعتبار خودش حرف بزند و قضاوت را به جامعه بسپارد. اين هم منصفانه تر است و هم اصولى تر است. ما بعنوان مارکسيست و کمونيست و طرفدار کمونيسم منصور حکمت بايد تلاش کنيم اين پرچم را پيروز کنيم. به نظر من شاخص و معيار مارکسيست بودن و نزديکى به کمونيسم اجتماعى منصور حکمت٬ پراتيک کمونيستى و ايجاد تغييرات ملموس است. کمونيسم مارکس و منصور حکمت چنين خصلتى دارد. تغيير دهنده و هميشه نو است. بايد منصور حکمت را بيشتر خواند و بيشتر خواندنش را به ديگران توصيه کرد. بايد کمونيسم منصور حکمت را آموزش داد. بايد روى اين کمونيسم به جنگ مدعيان مارکسيسم رفت. بايد ديدگاههاى منصور حکمت را همه جا تکثير و همگانى کرد.

   

بعنوان يک حزب سياسى و يک جنبش کمونيستى کارگرى بايد روى پروژه اتحاد تلاش کرد. دغدغه منصور حکمت همانطور که خودش اشاره ميکند٬ بدوا خط نبود٬ اتحاد حزب بود. او ميدانست و بارها گفته بود اگر حزب ضربه ببيند از بالا ميبيند. طرح رهبرى جمعى براى منصور حکمت يک طرح بهتر از ليدر شيپ نبود٬ طرحى براى اتحاد حزب و جلوگيرى از انشقاق آن بعد از خودش بود. او آگاه بود و در همان بحث عنوان کرد که کسى که بتواند وحدت کميته مرکزى را حول خودش نگاهدارد نميشناسد. يک قدم عقب نشست تا مصالح دراز مدت حزب را تامين کند. متاسفانه روال بعد از مرگ او و تا امروز طور ديگرى پيش رفته است. آنچه که اهميت ندارد و در منگنه سياستهاى غير اصولى له ميشود٬ اتحاد و وحدت کمونيستها و مارکسيستهائى است که در اين حزب متشکل شده اند. در عين حال منصور حکمت گفته بود که حزبى که برنامه يک ديناى بهتر را مبناى کار خود قرار دهد٬ زياد چپ و راست نميتواند بزند. همينطور او تاکيد داشت که رهبرى حزب بايد تبئين هاى مختلف و سايه روشنها را قبول کند. اينها در حزبى مانند ما امرى طبيعى اند. من فکر ميکنم حزب سياسى روى برنامه و اسناد و قطعنامه ها و سياستها ميتواند متحد شود و متحد بماند. اينکه من و شما چه تبئينى از بحث منصور حکمت در فلان عرصه را داريم امرى مجاز است و بايد به کانالهاى جدل فکرى و انجمن مارکس و مراکز مطالعاتى ارجاع شود که تعدادى مارکسيست مستقل از تعلق حزبى شان در مورد مسائل حرف ميزنند. حزب سياسى را روى تلقى مکتبى نميسازند. ما هم ناچاريم همين کار را بکنيم؛ هم براى اتحاد جنبش مان روى کمونيسم منصور حکمت و اسناد اساسى و پايه اى کمونيسم کارگرى تلاش کنيم٬ و هم حزبى بسازيم که مرکز تجمع صاحبنظران مارکسيست با زواياى فکرى در مورد مسائل تئوريک و نظرى باشد. حزب سياسى بايد حزب سياسى باشد و با آکادمى و مکتب فکرى اشتباه گرفته نشود. حزب سياسى متکى به مصوبات کمونيستى و ايجاد فرجه گسترده براى طرح ديدگاههاى افراد و کادرهاى کمونيست در مجارى معين٬ تنها راه جلوگيرى از جنگ مکتبى و ضربه زدن به کمونيسم کارگرى است.

  

آذر ماجدی: راستش این مطلب را به خود من نیز گفته بود. و در آن زمان برای من درست جا نمیافتاد که منظورش چیست. چرا که در آن زمان سیاست های مصوب حزب همگی توسط منصور حکمت تبیین و تدوین میشد. طرح های عملی و سازماندهی هم از جانب او تهیه میشد. در واقع سایر رفقای رهبری در شکل مجری سیاست ها او ظاهر میشدند. و از آنجا که همه بنظر میرسید با او موافق اند، من درست این مشاهده منصور حکمت را درک نمیکردم. پس از مرگ وی بود که کم کم برایم روشن شد و بعد از انشعاب برایم فرموله شد. بخاطر دارم که در پلنوم 17 در دفاع از رهبری جمعی به همین نکته اشاره کردم. که رهبری فعلی هیچگاه خود در قالب رهبری ظاهر نشده است. در بهترین حالت سیاست های منصور حکمت را اجرا کرده است. و از پلنوم خواستم که اجازه دهند برای یک دوره ما روی پای خود بایستیم و رهبری کنیم، از یکی دو تند پیچ عبور کنیم و بعد مساله بازگشت به طرح لیدر را مطرح کنیم. این بحث من از طرف رفقای طرفدار طرح لیدر به سخره گرفته شد. بهشان برخورد. گفتند که من دارم در ناتوانی رهبری حزب آژیتاسیون میکنم.

  

سیاست های مصوب در هر دو حزب در این مدت و سبک کار فعالیت این دو حزب و برخورد فرقه ای که به یکدیگر میکنند و فضای نفرت و نجس سازی که از هر دو طرف دنبال میشود، بنظر من موید تردید من در پلنوم 17 است. برای من بتدریج روشن شد که این رهبری از کمونیسم کارگری بسیار دور است. تا مدتها فکر میکردم اگر تلاش کنم نشان دهم که روش برخورد منصور حکمت متفاوت بود، سیاست های مصوب حزب چیز دیگری میگوید یا تزها و تئوری ما چیز دیگری است، مساله روشن میشود. فکر میکردم از بی اطلاعی است، مساله معرفتی است. اما این واقعیت جان سخت را بالاخره پذیرفتم که مساله معرفتی نیست، گرایشی است. آنقدر در مقابل این تلاش ها بمن صفت منجمد را زده اند که فکر میکنم در صورت ادامه آن وضعیت “واقعا منجمد میشدم!” در این فضا است که گرایش های چپ سنتی حتی توده ایستی در حزب میتوانند جولان دهند و با استقبال روبرو شوند.

  

اما چه باید کرد؟ آیا با این حساب باید این دو حزب را از جنبش کمونیسم کارگری خارج دانست؟ بنظر من خیر. این دو حزب هر دو در عین حالیکه گرایش چپ رادیکال بر آنها حاکم است، در حزب کمونیست کارگری ریشه دارند. این بنظر من یک فاکتور مهم است. هر دو برنامه یک دنیای بهتر را قبول دارند. اصول سازمانی حزب، اگر چه پیاده نمیشود، بطور رسمی بر حزب حاکم است. منصور حکمت و آثارش حتی بشکل فرمال برای هر دو حزب محل ارجاع تئوریک است. هر دو خود را متعلق به این جنبش میدانند. بنظر من این فاکتورهای عینی مهمی است که باید در نظر گرفته شود. در غیر این صورت به جنگ فرقه ای میافتیم. هم اکنون در مقابل مباحث ما در مورد اتحاد صفوف کمونیسم کارگری، یکی از رفقای حکمتیست گفته است که حزب کمونیست کارگری هیچ ربطی به کمونیسم کارگری ندارد و غیره. این یعنی جنگ فرقه ای. ارجاع ما ضمنا به شیوه برخورد منصور حکمت در مورد ایجاد حزب کمونیست کارگری عراق نیز هست. این مورد نمونه بسیار خوبی برای تلاش ما برای اتحاد صفوف جنبش کمونیسم کارگری است. لیکن فعلا سکتاریسم مانع اصلی است.

 *** 

نظر بدهید